امروز دارم به مرگ فکر میکنم دوباره
چند ساعت دیگه سال تحویل میشه.داشتم به عکس مامان وبابا م نگاه میکردم که اونا هم یه روز میمیرن.ولی کاش یه جوری زندکی کنیم وقتی مردیم نگن راحت شد.یعنی همینجا اینقدر راحت باشیم که وقتی رفتیم اونجا رها شیم.ولی فکر میکنم مامانم اینقدر اینجا گرفتاره که اونجا راحت تره. بیشه رو گذاشتم خونه رامین و چند روز میشه که ندیدمش.
دلم برای دخترک گل فروش خیلی تنگ شده
تو جیبم هیچ پولی نیست ولی راضیم یا فکر میکنم راضیم.
داره نو میشه.ولی من نه.
مرگ
پاسخ دهید